خداحافظی تلخ
که تو رفتی و دلم ثانیهای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
بی قرار توام و در دل تنگم گلههاست
آه بیتاب شدن عادت کم حوصلههاست
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچکس هیچکس اینجا به تو مانند نشد
هرکسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند
تا فراموش شود یاد تو هرچند نشد
من دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمی که لبش باز به لبخند نشد
بیقرار توام و در دل تنگم گلههاست
آه بیتاب شدن عادت کم حوصلههاست
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!



خدایا