تبليغاتX
پریدخت

پریدخت

Beauty_Flowers_Persian-Star.org_09.jpg


به جانب دوباره ی بهار می نگرم

به آبی نایاب آسمان و

ابر های رها شده از خاک پای تو

و این کوه های ساکت و صبور

که برف پوش امید و آواز  آمدن  بودند

بگذار مردم  روز های سبز بخندند

من از نفس های ابر اندود همین زمستان و

پا به صخره و سنگ همین راه های بی نشان

در ارتفاعی که انتظار شکفتن هیچ گلی نمی رفت

به بوی گرم و سرخ تو می رسم

مالامال انگشتان و آغوش هزار ه ی گل برگ های تو

همان ابتدای اردیبهشت می شود و

بهار زایی یاس های بی شمار.

دوباره شب از هوای عطر و طنازی بهار نارنج طلوع می کند

و خوشه خوشه ستاره از آسمان مهتابی می ریزد

و من خیال می کنم

به وقت شکفتن گل سرخ

هیچ عاشقی تنها نیست.


نوشته شده در دوشنبه 1390/12/29ساعت 9:30 توسط پریسا| |

DesigningMall-23-592x444.jpg


گذر نامه های جهان در عبور از مرز های پاییز خیس شدند

دیگر نمی نوانستیم برای سال نو

رفتن به پاریس را آرزو کنیم

من تمام آرزو های تو را به یاد داشتم

وقتی چشم هایت قبل از خواب

رویای دیدنش را التماس می کردند

تمام وقت مشغول جمع کردن مروارید ها بودم

اما فقر همیشه با ما بود
 
هیچ وقت نگفته بودم

گوزن ها در سال پر برفی که مادر رفت
 
از تشنگی و سرما جان سپردند

و پیر مرد خسته که به زبان ما حرف نمی زد

شبانه به سمت شمال رفت

تا در سرمای همیشگی برای تو رویا بفرستد

و کودکی تو را از سال های بعید بیدار کند

اما به گمانم فردا

وقتی سال ، نو می شود

دوباره برف تمام حیاط را می پوشاند

و مادر با همان لبخند همیشگی

پشت پنجره چای می نوشد

آن وقت اگر بخت با من یار بود

دوباره تکرار کن
 
که چه قدر دوستت دارم.



سال نو مبارک

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/04ساعت 20:30 توسط پریسا|


می دانم

من همیشه می دانستم

آذرماه صبورترین ماه آسمان است

و صبر ابتدای امید است

امید آدمی به بوی تو

به دیدار

به لحظه ی موعود زندگی

من که عمری را به همین پندار زیسته ام

کاری به کار دنیا ندارم

فقط تو را دوست داشتم ، دارم و خواهم داشت

و نفس های من شمارش قطره های باران اند

مثل دانه های تسبیح

که برای آمدن ات می افتند

.......

تو می دانی

تمام آرزوی من از زندگی چیست

به همین بهانه زنده ام


نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/02ساعت 16:45 توسط پریسا| |

architecture,autumn,bridge,exterior,fall,house-829d95f6950e3399b151d40fe4127f6c_h.jpg



دیر کرده ایی پاییز

درختان با لالایی گرم باد

خوابشان نمی برد

لحاف پشمینه ی زردت را

اگر فروخته باشی

پستوی هر چه باغ و کوچه است

به رنگ شیطنت آمیز کودکان

سرخ می شود



حالا حساب کن

تا نام ات را دوباره رنگ کنیم

چند جعبه مداد رنگی

برای کودکان دشت خریده ایم



دلت آمد پاییز

در مهرماه معصوم

دیر کرده باشی.


نوشته شده در دوشنبه 1390/07/04ساعت 5:20 توسط پریسا| |

مصراع خدایان خوابش برده است

بگذار بگویم

سلام...

بعد از احوالپرسی و چای

بروم سراغ کتاب های شاعران

آن وقت عاشقانه هایش را

برای تو می خوانم 

و غمناک ترینشان را

برای خودم .


نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/09ساعت 20:29 توسط پریسا|


روز ها از شمارش افتاده بودند

و تو در چند روز میانه ی ماه تکرار می شدی

آرام در قاب عکسی که بوی یاس می داد

من تو را ندیده بودم

بعد از مرگ هم تو را ندیدم

صدایی تو را در حافظه ی من تکرار می کرد

صدا فقط روبانی سیاه به خاطر داشت

که بوی گلاب و گریه می داد

ما جای پای تو را تا بهشت دنبال می کردیم

خیال نکردیم بهشت آخرین خانه ی تو بود

تو از بهشت هم گذشتی

وقتی باور کردی

که اشک های ما چیزی از طوفان نوح کم نداشت

حرف و حساب دلتنگی نبود

سهم من از نبودن تو

فرشته ای بود که هیچ وقت باور نکرد

زمان می گذرد

و شش صد و نود و شش روز

حجم کوچکی نبود

هیچ کسی شب های نبودنت را شمارش نمی کرد

وقتی تو برای همیشه نبودی

من به سجاده ی پهناور تو در آسمان نگاه می کردم

و قطره های اشک دخترت شهاب می شدند.


نوشته شده در جمعه 1390/03/06ساعت 23:15 توسط پریسا| |

b0ezs2lp3rb7m1u8lf2z.jpg


شکوه لاله و یاس

عطر گیسوی بهار

که بید را مجنون کرده

جویبار لحظه های عشق و مهربانی

مرا به خواب تو آوردند

مست ، مست ، مست آواز می خواندم 

حالا با درخشش سپیدی کبوتران آغوش تو

کدامین چشم خوابش می برد.


نوشته شده در دوشنبه 1390/01/01ساعت 10:30 توسط پریسا| |


این آخرین قطره های سرخ 

کلمه می شوند

با عمری به هزاره نوح 

حالا خیالم راحت ست

طوفان هم بیاید

برای ستایش تو 

واژه واژه شعر می گویم.


نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/04ساعت 18:16 توسط پریسا|


خیالی نیست 

رویایی نیست 

حتی تصور تصویری بر تنگ ماهی ها

در این تنهایی عظیم 

از هجوم ثانیه های بعد از نیمه شب

هراسی ندارم 

یله داده ام 

بر کنار جاده ایی

که به دورها می رود 

به سرزمین خورشید

آن جا که تو 

میان زائران آفتاب

در شبی غمگین ، آرام خفته ای .


نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/30ساعت 16:24 توسط پریسا| |


سرزمین من

همین اتاق کوچک است

در ارتفاع حقیری از کوچه ای بن بست

با چند کتاب و کاغذ سپید

و یک قلم نیمه جان

که عصای پادشاهی من است

با این همه

عشق تو  اگر نبود

پشت چراغ قرمز های این شهر

راه خانه را گم می کردم.


نوشته شده در دوشنبه 1389/10/27ساعت 22:0 توسط پریسا|


من که دعای گریه کنان باران را

از چشم های مادرم به ارث بردم

ببین چه بوی یاسی می گیرم

وقتی برای سلامتی تو

ابر و باران نذر می کنم.


نوشته شده در شنبه 1389/10/18ساعت 19:39 توسط پریسا|

Design By : Night Melody