پریدخت
زنبقی از ته گلخانه صدا زد برگرد من در اینجا نفسم میگیرد دل من میشکند دل من مثل دل آیینه نازک شده است با صدای نفس پنجره ها میشکند بی صدا میشکند پشت این شیشه گلخانه، دل نازک من باغ و آن همهمه را میخواهد همه را میخواهد همه را میخواهد راه گم کرده بودم چراغی بر کوی اندوه من می شدی مگر چند پله تا ایستگاه "نیامدن" بود که چنین تلخ و دشوار از نبودن و رفتن سرودی حالا میان خواب های من خانه کرده ای کاش شبی میان اندوه های همیشه ات گونه هایم را لمس می کردی آنان که همیشه غرق اشک های تو تشنه ی بوسه ی مهر تو اند. غروب واپسین پنج شنبه بود جهان را می پاییدیم که مبادا فرشته ای کم شود شهر ها ، روستا ها، ده ها هر آنجا که آبادی نبود و طبیعت هنوز دوشیزه بود دل شان خوش بود آدم ها اشک ها و لبخند ها دست های دعا ته مانده ی خاک های بهشت قطره نم های پاک چشمه ها همه به ضربان وحی خدا خوب کار می کرد قرار بود همه بمانند و درخت آرزوی آدم ها بی قربانی سبز شود غروب واپسین پنج شنبه بود قرارمان این بود که یادت نرود صدای تیک تاک قلب خسته ات را کوک کنی تا صبح جمعه باز گردی و پنیر صبحانه ات خنده های چاک چاک من باشد کاش می گفتی عزیز من به کدام وعده فریبت دادند که بی خداحافظی رفتی حرمت آب های پاک تربت دشت های آسمانی را به باد سپردی و برای همیشه رفتی مهربانم خدای همیشه مهربان را از من گرفتی نه ، شاید تو باید می رفتی ما بیهوده نذر کردیم و تو را با طناب پوسیده ای به پای تخت بسته بودیم در تاریکی برایت شمع روشن کردیم راستی مرا دیدی تمام آن روز ها را خوب یادم هست تنها توانستیم رودی باشیم که ترا به دریا می رساند بعد از تو همه چیز اینجا عجیب شد برای خاک سپاری تو هفت شب و روز ولیمه دادند و مهربانی دشمنان تو با من یگانه شد من با بزرگ ترین شاعر قرن پیوند خوردم و اکنون با چند واژه ی کوچک آسمان و باران و خدا می آفرینیم بعد از تو آرزوی تو برآورده شد شاید تو باید می رفتی تا زندگی بی معنا شود و من حجم نبودن تو را در ابر های آسمان نظاره کنم. روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت میکرد. برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد وگرنه او را رسوا میکند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت ،معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت ونسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم وشیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم ومرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک با سواد وکدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار ،چه میشود. شیاد به معلم گفت: بنویس (مار) معلم نوشت مار نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید وبه مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟ مردم که سواد نداشتتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به جان معلم افتادند و تا میتوانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند. لباس هایت را دوباره بوییدم نشانی از رفتن در آن ها نبود سال ها بود کسی از شعر سپید خوشش نمی آمد درآن غروب که نسیمی از پنجره نیمه باز به اتاق ملال آور بیمار می بارید تو گفتی : دنیا زندان است با این زنجیر های سپید که به هم بافته ای کمتر درد می کشی باورم نمی شود هنوز چه قدر زود همه چیز تمام شد مثل اشک های من که جای جای خانه ات را تر کرد و خشک شد برای رفتن ات آب بریزد - اما خدا که بود – دو ، سه قطره از آسمان باران چکید امروز هم لباس هایت را مرتب کرده ام آن ها که به رنگ روشن اند سزاوارترند راستی ، هنوز هم در رخت خواب برای برخاستن ناز می کنم منتظرم تا صدای تو مرا بیدار کند چند روزی است با ظهر آغاز می کنم دیگر از صبحانه هم خبری نیست. دختر کوچکی با معلمش در باره نهنگ ها بحث می کرد. معلم گفت: از نظر فیزیکی غیر ممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجودی که پستاندار عظیم الجثه ای است اما حلق بسیار کوچکی دارد. دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ معلم که عصبانی شده بود تکرار کرد که نهنگ نمیتواند آدم را ببلعد، این از نظر فیزیکی غیر ممکن است. دختر کوچک گفت: وقتی به بهشت رفتم از حضرت یونس میپرسم. معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چی؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید. باران ،كاغذ اعلاميه سالگرد مرد را به صورت خمير در آورده بود. و همه فراموش كرده بودند پول دار ترين آدم شهر مرده است... پ. ن: روزی همه فراموش خواهیم شد. گل نيلو فر عزيز برايت هديه آوردم دو پاي آدميزاد فرار کن ! تا کي مي خواهي اسطوره ي زيبايي ميان مرداب ها باشي ؟ آه , چه روزگار درازی باید بی تو بگذرد. يك شب تابستاني بود. ماه پشت ابرها پنهان شده بود. مثل هميشه با آن لباس نارنجي رنگ و جاروي بلندش، تنها بر ابتداي خيابان بي انتها ايستاده بود شروع به جارو كشيدن كرد هر چند دقيقه مي ايستاد و كمر خود را مي گرفت ودوباره شروع به كار مي كرد. نگاهي به آسمان كرد. حس كرد كسي از آسمان نگاهش مي كند و به او لبخند زده است.چند دقيقه هست باران مي بارد و خيابان تميز شده است . روفتگر چشمانش را به خيابان دوخته بود و گريه مي كرد .دوباره نگاهي به آسمان كرد چند لحظه سكوت همه جا را فرا گرفت و بعد هر دويشان با همديگر خندیدند . رفتگر فهميده بود كه ديگر هيچ وقت تنها نمي ماند... 
هیچ کس حواسش نبود
باز هم پاییز در راه است
صادقانه بگویم
این جا تمام روز ها ابری است
انگار خدا فصل ها را فراموش کرده
همیشه پاییز است.
با اینکه برایم لباس های سفید و ارغوانی آوردند
هنوز نمی دانم تا کجا
زرد پوشم
ای عشق
دلم برای خنده های سبز تو
دلم برای آبی نگاهت تنگ شده است
قراری بگذار
بهار فصل شکفتن توست
با جعبه مداد رنگی ات
تنها با آن رنگ قرمز
مرا میان شکوفه های سرخ
نقاشی کن
این جا درخت ها عمری به رنگ خزان بوده اند
تابستان را برایم معنی کن
این خاکستری های به جا مانده
این غم های جاودانه را پاک کن.
وآخرین رودخانه آلوده گردد
وآخرین ماهی در دام صیاد گرفتار شود
آنگاه بشر در خواهد یافت که پول خوردنی نیست.
عادلانه نبود
دریایی از اشک با خود بردی
و ما را با چند قطره سوگ مصنوعی
در ویترین دنیا
جا نهادی
تو تنها پیامبری
که برای خویش معجزه آوردی
و از خاک سوخته ما
هزاران ایوب آفریدی
ما که هیچ سور و ساطی نچیده بودیم
و هنگامه ی تولدت چراغ های خانه را روشن گذاشتیم
چگونه غافلگیرمان کردی
و در آسمان کوچک پنجره غرق شدی
نه ,
عادلانه نبود
که بگوییم :
| Design By : Night Skin |


